دیشب 20/9/91 خونه مامانی
سلام قند عسلی الان که دارم اینو می نویسم دلم برات یه ذره شده
دیشب خونه مامانی بودیم و از اونجایی که شما سرما خورده بودی مامانی برات یه کم شلغم پخته بود تا بخوری و بهتر بشی گفتیم بهتره اول بخور بدیم بعد بخوری خلاصه یه پتو آوردیم و ظرف شلغم برای اینکه تنها اون زیر نباشی خاله رویا و من هم باهات اومدیم زیر پتو همینکه در ظرف رو برداشتیم تا بخور شلغم بهت بخور زود دویدی بیرون و هرچی بهت گفتیم بیا قبول می کردی عقب عقب می رفتی و می گفتی اتلا من می تتم (یعنی اصلا من می ترسم) خلاصه هر کاری کردیم حاضر نشدی که بیای و ما هم برای اینکه اذیت نشی زیاد اصرار نکردیم و تا چند دقیقه بعد هر کی میومد طرفت می گفتی من می تتم الهی من قربون اون شیرین زبونی هات بشم عزیز دلم امیدوارم خدای مهربون همیشه همیشه کنارت باشه و ازت محافظت کنه قند عسلم

این عکسا هم مربوط می شه به دیشب که داشت بارون میمومد و تو می اومدی می گفتی خاله سعیده پول بده می هام برم نون بهرم (می خوام برم نون بخرم) می هام اوجه هیار بهرم (می خوام گوجه خیار بخرم) بعد چتر رو هم گرفته بودی بالای سرت و می رفتی کنار دیوار و نون می خریدی و میومدی عاشق این بازی هاتم گل پسری

یکی دیگه از بازی هاتم اینه که میری دیوار رو بوس می کنی و میای میگی دوها کردم دیده (دعا کردم دیگه)
یادت نره که خیلی خیلی دوست دارم عزیز دلم و امیدوارم همیشه سالم باشی







دیشب 20/9/91 خونه مامانی
